عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

خاطرات زایمان با کلییی تاخیر

غروب روز چهارم شهريور طبق عادت هرروز با مامانمو دوستش رفته بودم پياده روي،حدود نيم ساعت از پياده رويم كه گذشت يه درداي خاص و عجيبي تو ناحيه كمرو دلم حس كردم كه وقتي به مامانمو دوستش گفتم ،بهم گفتن اينا درداي زايمانه،خودمون رو رسونديم خونه مامانم و من يكم استراحت كردم،ولي اين دردا هنوزم ادامه داشت،حدود ساعت ١٠ شب به درخواست خودم رفتم خونه خودم تا همسرم كنارم باشه،همسرم توي يه برگه فاصله بين دردارو يادداشت كرد تا متوجه بشيم دردا درداي كاذبه يا درد زابمانه،دردام هر ده دقيقه يبار بود و زمانش كم،قابل تحمل بود دردام كه حتي توي شبكه هاي اجتماعي با دوستام راحت حرف ميزدم،همسرمم كلييي ذوق زده شده بود كه بالاخره روز موعود رسيده و انتظارا داره تموم ميش...
6 مهر 1394